چه میکنی؟ چه میکنی؟
درین پلید دخمهها
سیاهها، کبودها
بخارها و دودها؟
ببین چه تیشه میزنی
به ریشه ی جوانیت
به عمر و زندگانیت
به هستیت، جوانیت
تبه شدی و مردنی
به گورکن سپردنی
چه میکنی؟ چه میکنی؟
چه میکنم؟ بیا ببین
که چون یلان تهمتن
چه سان نبرد میکنم
اجاق این شراره را
که سوزد و گدازدم
چو آتش وجود خود
خموش و سرد میکنم
که بود و کیست دشمنم ؟
یگانه دشمن جهان
هم آشکار، هم نهان
همان روان بی امان
زمان، زمان، زمان، زمان
سپاه بیکران او
دقیقهها و لحظهها
غروب و بامدادها
گذشته ها و یادها
رفیقها و خویشها
خراشها و ریشها
سراب نوش و نیشها
فریب شاید و اگر
چو کاشهای کیشها
بسا خسا به جای گل
بسا پسا چو پیشها
دروغهای دستها
چو لافهای مستها
به چشمها، غبارها
به کارها، شکستها
نویدها، درودها
نبودها و بودها
سپاه پهلوان من
به دخمه ها و دامها
پیاله ها و جامها
نگاهها، سکوتها
جویدن برو تها
شرابها و دودها
سیاهها، کبودها
بیا ببین، بیا ببین
چه سان نبرد می کنم
شکفتههای سبز را
چگونه زرد میکنم .
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم! می شود!
ارام تلقین می کنم
حالم؟ نه اصلا خوب نیست
تا بعد بهتر می شود!!
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین!
خود را برای درک این
صدبار تحسین می کنم.
کم کم زیادم میروی
این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش
صد بار تضمین می کنم.

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اینک منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟

تنهایم و من از تنهای خود می نالم
آسمان باز به تنهایی من می خندد
سرو ها در کشش باد هیا هو دارند
انگار که جورعی می از باده ی مهتاب
به سلامتی بهرام می نوشند
باز توهم دارم
انگار نه انگار که بیمارم
ای عقاقی تو به من لطفی کن
تو به تنهای من سیلی زن
تو مرا تا به نزدیکای حوادث همرا باش
تا که خود را ز پس پرده ی مه بیرون کشم

گلها رنگها را فراموش کرده اند
سرو سپید کابوس را نخورده است
پس چرا این چنین فریاد سکوت سر می دهد
گوش دل کر می شود از این فریاد بی صدا
کمر خمیده ای بید مجنون
آه تاریکی روز
تنم را به لرزه در می آورد
بدل آفتاب کو
روشنایی شب کو
تا امیدرا به من باز دارد
چون غباری در رود
چون سکوتی در گل
تا بی نهایت تا فردا
دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"
***
نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"
***
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"
***
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وای الهام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"
***
دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.



